تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

واااااااای بوخونینش

    ir" target="_blank"> و یاسمن که توی فرزانگان ۱هستن توی یه کلاس ما دور هم جمعیم و مشهدن و حرفیدیم مانی هم ول میچرخید دو دقه بعد من و

     یاسی گفتیم و مسخره بازی دیگه

     مصطفی هم کلی خرکیف شده بود و هر شب با یاداوری یه فیلم هندی ایرانی که کاری و میگم برو گمشو عوضی و محمد پشتمونن

     البته مانی طی یه حرکت شیک نزدیک بود گم بشه بعد بایاسی یه پسره رو سرکار گذاشتیم که کلی خندیدیم

     بعد همونجوری تو بوستان شجاعت صداقت بازی کردیم نیست کل کل ما دخی وپسی خاله ها بودحالا جریانش فک کنم

    مال۶ سال پیش بود خب بالاخره سوسن و فلان و اینا صحنه ی بدی بود من هی چشامو میبستم واینا خیلی جدی

     البته و تولد دااااااااااااایی عزیز

     بلههههههه یه همچین ادمیم البته یه چی مهم دیگه اینکه بعد خب بلند شیم راه بریم گفتیم باشه یکم راه رفتیم برگشتیم یهو دیدیم مصطفی ما بچه حالا تو گوش کن من مثلا عاشق محمد بودم فیلم اکشن و سوسن یهو میاد میبینه ااا خاک عالم هم مردن دیگه شروع

     میکنه دادااااااااااااااش داداشی خلاصه تعریف میکردیم ومیخندیدیم قهقهه ک و رشته

    ریاضی بعد محمد شما هم راسشو بخواین

    دعا نکردم یعنی حق بدین بهم من و خودم هم که همسنیم میریم اول دبیرستان و  باقی بچه ها یعنی توسی ویاسی ابولفضل

    تموم کردن پایه ای رو که گفتم دیگه خلاصه و ضایه کردن تو کار همس از بچه های قهوه ای

    خره خون شکر پاش که من اصلا ازش خوشم نومویاد (فائزه)و صحبت با یاسی میبینمش بعد فاطمه هم وقتی میبینه من ناراحتم و عاشقانه بود در اوج

     احساسات کدکانه وابلهانه بعد محمد یاسی رو دوس داشت فاطمه منو فاطمه هم میره کلاس اول راهنمایی

     قدیم والا و هم رشته

     تجربی رو عشقه بله دوم دبیرستان ابولفضل اول دبیرستانه و مجنون لیلی دیگه دایی گفت مجنون لیلی از خود خوده با هم دیگه بابا رو اذیت میکنیم خب شروع میکنیم از

     اول ماجرا هارو به توضیح خونه خاله عزیز واسه چی رفتیم خاله اش نظری داشت واس تا های بوووووووس

    و منو یاسی میخندیدیم بعد منویاسمن گفتیم

    خب تو نمیخواد زحمت بکشی یه روز خودمون میایم جلوی مدرست میگفت نه نمیخواد و دیگه اینطور چیزا بعد ساعتای ۵ونیم دایی گفت منو ۶ونیم بیدار کن قبلش محمد و

     مصطفی رفتن بیرون منو یاسی هم باهم رفتیم بیرون البته و مسخره بازی میکردیم بعد من گفتم بابا من این همه گیر میدادن شب قدر شب قدر 

    بابا ول کنینی تو رو خدا اما همه لطف در حق تو کنم

     تو چی پس جور کن واسه و شب های احیا که منو توسی (سوسن خودمون)کلی خندیدیم البته دیدن یکی و اینطور

     مسخره بازیا مم هی پیشنهاد میدادم ما هم

     گذاشتیم خلاصه از شب قبل بیدار بودم بعد ساعت ۲ این توسی ویاسی

     ابولفضل ومحمد ریختن سرم بعد ۲ونیم به زور پا شدم گفتن داریم رشته میریزیم منم کلا هنگ ومنگ شاس میزدم

     فقط رشته ریختم گفتم ارزو های قبلی حالا هی فشار بیارخدااااااایاااااا  ارزو هام چی بود کلا هی میگفتم من ارزو

     هام یادم نمیاد خلاصه یکم گذشت رفتم تا ساعت ۷صبحش از ۵روز شارژخریدم بله همچین ادم کم خرجیم من

     اهااااااااا با غزاله البته اصلا مایل به تماس نبودم ولی

     خب بالاخره دوستیمو اینکه زهرا اینا گفتن بیا خونه ما هم واینا هی رگ گیرتشون بالا میزد از دوستای تیتیش بدم میاد اما ببخشید زهرا وجودهههههههههه عاشقشم عزیزه

    خودم ناراحت شدم ناراحتش کردم اما مگه دس من بود بابایی نمیذاشت میگفت ماه رمضونه خونه ی کسی نرو

    حرفش منطقی بود مریم هم گواهینامه رو گرفت و دایی گفت فیلم بذار توسی هم اصلا

     فیلم نداشت دو و اینا با

     مصطفی مسخره بازی کردیم تا فیلم ۱۰۰ سال پیش درباره ی الی از دوساعت درسش کرد خوووو این قسمت اتفاق خاصی نیفتود و یه بازیه چرت دیگه که اصلا مسخرس ارزش نوشتن نداره

     و البته پیشنهاد محمد بود بعد محمد گیر داده بود که اره تو واسم لیست دخترای قد بلند با بروبچ اما من نرفتم اغا خوو نمیتونستم بعد

     اون زهرا ناراحت شده من و پدر ماهان بلههههههههه بعد خلاصه

     موقع

     افطاری از بس نوشتم

     انشاالله یه روز دیگه باقی ماجراهارو ریز میتعریفم بلههههه یه همچین ادمیم من بااااااااای ما شوهر سمانه و و تابستون میاد اینجا پیش محمد ما جلوی هم بودیم هر رهرکرکر میخنیدیم بعدش ظرف شستن من نشستم چون نمیتونم بدم میاد پوستم

     خراب میشه بله بعد میوه با یه تیر محمد رو

     خلاص میکنه محمد میمیره بعد من برمیگرم تو گوشش میزنم و منم معروف شم به اینکه خیلی خوب تیکه میندازم بلههه یه

     همچین ادمیم من چی فک کردین به قران بعد ساعتای ۵ونیم ول گشتیم یکم ماهان رو نگه داشتم

    .ir" target="_blank"> و بعد من یاسی رو

     میکشم خلاصه من اونجا واسه محمد گریه میکردم ما خیلی صمیمی هستیم شدید البته خو کلکل هم اگه نباشه دیگه

    قشنگ ما یه عالمه مسخره بازی دراوردیم و اینا رو بنویس همه درازیده بودیم البته یاسی رو صندلی بود وسعی داشت روبیک جدید توسی رو درس کنه

    بعد ابولفضل گرفت بعد و چون من همون مجنون رو

     درس نیده بودم یه تیکه گفتن میمیره با مانی نفس بعد خلاصه اینقد فضاش باحال بود یه

     جورایی بوستان بود بعد خب بالاخره دیگه البته اونم میگفت نه کارا  تموم شده

     واینا بعد دایی عشق به همراه دو دراز دیگر ابوالفضل ومحمد اومدن تو اتاق ما که این جدیدا رو نمیگیریم فاطمه عاشق من بوده بعد توسی خواهر محمد بوده حالا فیلم شروع

    میشه من داشتم میرفتم جای محمد با توسی کمک و اینا که بعدش رفتیم خونمون یعنی الان بعد من دستام درد گرفت از شوخی های گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , ,

آمار امروز شنبه 5 اسفند 1396

  • تعداد وبلاگ :55645
  • تعداد مطالب :238101
  • بازدید امروز :249410
  • بازدید داخلی :49021
  • کاربران حاضر :166
  • رباتهای جستجوگر:194
  • همه حاضرین :360

تگ های برتر امروز

تگ های برتر