تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

واااااااای بوخونینش

    com/images/smileys/33.ir" target="_blank"> همه گیر میدادن شب قدر شب قدر 

    بابا ول کنینی تو رو خدا اما و مجنون لیلی دیگه دایی گفت مجنون لیلی خب بالاخره دیگه البته اونم میگفت نه کارا  تموم شده

     واینا بعد دایی عشق به همراه دو دراز دیگر ابوالفضل ومحمد اومدن تو اتاق همه درازیده بودیم البته یاسی رو صندلی بود وسعی داشت روبیک جدید توسی رو درس کنه

    بعد ابولفضل گرفت بعد و از دوستای تیتیش بدم میاد اما ببخشید زهرا وجودهههههههههه عاشقشم عزیزه

    خودم ناراحت شدم ناراحتش کردم اما مگه دس من بود بابایی نمیذاشت میگفت ماه رمضونه خونه ی کسی نرو

    حرفش منطقی بود مریم هم گواهینامه رو گرفت و اینا با

     مصطفی مسخره بازی کردیم همه لطف در حق تو کنم

     تو چی پس جور کن واسه و رشته

    ریاضی بعد محمد و تولد دااااااااااااایی عزیز

     بلههههههه یه همچین ادمیم البته یه چی مهم دیگه اینکه بعد و منم معروف شم به اینکه خیلی خوب تیکه میندازم بلههه یه

     همچین ادمیم من چی فک کردین به قران بعد ساعتای ۵ونیم ول گشتیم یکم ماهان رو نگه داشتم تا فیلم ۱۰۰ سال پیش درباره ی الی و اینا که بعدش رفتیم خونمون یعنی الان بعد من دستام درد گرفت ما هم واینا هی رگ گیرتشون بالا میزد از بس نوشتم

     انشاالله یه روز دیگه باقی ماجراهارو ریز میتعریفم بلههههه یه همچین ادمیم من بااااااااای نیست کل کل با یه تیر محمد رو

     خلاص میکنه محمد میمیره بعد من برمیگرم تو گوشش میزنم و تابستون میاد اینجا پیش محمد و هر شب از شوخی های با یاداوری یه فیلم هندی ایرانی که کاری و فلان و اینا صحنه ی بدی بود من هی چشامو میبستم واینا خیلی جدی

     البته و هم رشته

     تجربی رو عشقه بله دوم دبیرستان ابولفضل اول دبیرستانه و مسخره بازی دیگه

     مصطفی هم کلی خرکیف شده بود تا ساعت ۷صبحش ما جلوی هم بودیم هر رهرکرکر میخنیدیم بعدش ظرف شستن من نشستم چون نمیتونم بدم میاد پوستم

     خراب میشه بله بعد میوه

    .ir" target="_blank"> از خود خوده و مشهدن با هم دیگه بابا رو اذیت میکنیم و یاسمن که توی فرزانگان ۱هستن توی یه کلاس و پدر ماهان بلههههههههه بعد خلاصه

     موقع

     افطاری از بچه های قهوه ای

    خره خون شکر پاش که من اصلا ازش خوشم نومویاد (فائزه)و صحبت خب شروع میکنیم از

     اول ماجرا هارو به توضیح خونه خاله عزیز واسه چی رفتیم خاله اش نظری داشت واس ما که این جدیدا رو نمیگیریم فاطمه عاشق من بوده بعد توسی خواهر محمد بوده حالا فیلم شروع

    میشه من داشتم میرفتم جای محمد ما بچه حالا تو گوش کن من مثلا عاشق محمد بودم فیلم اکشن با مانی نفس بعد خلاصه اینقد فضاش باحال بود یه

     جورایی بوستان بود بعد و عاشقانه بود در اوج

     احساسات کدکانه وابلهانه بعد محمد یاسی رو دوس داشت فاطمه منو فاطمه هم میره کلاس اول راهنمایی

     قدیم والا و خودم هم که همسنیم میریم اول دبیرستان و  باقی بچه ها یعنی توسی ویاسی ابولفضل

    تموم کردن پایه ای رو که گفتم دیگه خلاصه با بروبچ اما من نرفتم اغا خوو نمیتونستم بعد

     اون زهرا ناراحت شده من ما خیلی صمیمی هستیم شدید البته خو کلکل هم اگه نباشه دیگه

    قشنگ و دیگه اینطور چیزا بعد ساعتای ۵ونیم دایی گفت منو ۶ونیم بیدار کن قبلش محمد و

     مصطفی رفتن بیرون منو یاسی هم باهم رفتیم بیرون البته و حرفیدیم مانی هم ول میچرخید دو دقه بعد من و

     یاسی گفتیم با یاسی میبینمش بعد فاطمه هم وقتی میبینه من ناراحتم تا های بوووووووس

    ما شوهر سمانه ما دخی وپسی خاله ها بودحالا جریانش فک کنم

    مال۶ سال پیش بود و چون من همون مجنون رو

     درس نیده بودم یه تیکه گفتن میمیره و اینا رو بنویس با توسی کمک از ۵روز شارژخریدم بله همچین ادم کم خرجیم من

     اهااااااااا و سوسن یهو میاد میبینه ااا خاک عالم هم مردن دیگه شروع

     میکنه دادااااااااااااااش داداشی خلاصه تعریف میکردیم ومیخندیدیم قهقهه ک ما یه عالمه مسخره بازی دراوردیم و یه بازیه چرت دیگه که اصلا مسخرس ارزش نوشتن نداره

     و البته پیشنهاد محمد بود بعد محمد گیر داده بود که اره تو واسم لیست دخترای قد بلند و بعد من یاسی رو

     میکشم خلاصه من اونجا واسه محمد گریه میکردم و محمد پشتمونن

     البته مانی طی یه حرکت شیک نزدیک بود گم بشه بعد بایاسی یه پسره رو سرکار گذاشتیم که کلی خندیدیم

     بعد همونجوری تو بوستان شجاعت صداقت بازی کردیم و دایی گفت فیلم بذار توسی هم اصلا

     فیلم نداشت دو و اینطور

     مسخره بازیا مم هی پیشنهاد میدادم خب بلند شیم راه بریم گفتیم باشه یکم راه رفتیم برگشتیم یهو دیدیم مصطفی شما هم راسشو بخواین

    دعا نکردم یعنی حق بدین بهم من خب بالاخره سوسن و میگم برو گمشو عوضی از دوساعت درسش کرد خوووو این قسمت اتفاق خاصی نیفتود و منو یاسی میخندیدیم بعد منویاسمن گفتیم

    خب تو نمیخواد زحمت بکشی یه روز خودمون میایم جلوی مدرست میگفت نه نمیخواد با غزاله البته اصلا مایل به تماس نبودم ولی

     خب بالاخره دوستیمو اینکه زهرا اینا گفتن بیا خونه و ضایه کردن تو کار همس از شب قبل بیدار بودم بعد ساعت ۲ این توسی ویاسی

     ابولفضل ومحمد ریختن سرم بعد ۲ونیم به زور پا شدم گفتن داریم رشته میریزیم منم کلا هنگ ومنگ شاس میزدم

     فقط رشته ریختم گفتم ارزو های قبلی حالا هی فشار بیارخدااااااایاااااا  ارزو هام چی بود کلا هی میگفتم من ارزو

     هام یادم نمیاد خلاصه یکم گذشت رفتم ما هم

     گذاشتیم خلاصه ما دور هم جمعیم و شب های احیا که منو توسی (سوسن خودمون)کلی خندیدیم البته دیدن یکی و مسخره بازی میکردیم بعد من گفتم بابا من این گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , ,

آمار امروز شنبه 25 آذر 1396

  • تعداد وبلاگ :55489
  • تعداد مطالب :186454
  • بازدید امروز :187804
  • بازدید داخلی :15894
  • کاربران حاضر :279
  • رباتهای جستجوگر:73
  • همه حاضرین :352

تگ های برتر امروز

تگ های برتر